تبليغاتX
غفلت پاک
بررسی اسعار سهراب سپهری و دل نوشته های یک غریب
متاسفانه هیچ کدام از این هشت نفری که شرکت کرده بودند به جواب صحیح نرسیدند. گزینه ۳ سه صحیح بود. لطفا برای اطلاعات بیشتر به مقدمه کتاب اطاق آبی انتشارات سروش مراجعه فرمایید.           

                                                                        مدیریت وبلاگ

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:1  توسط غریب | 
            چرا سهراب؟                                          حاشیه ای درباره شعر نو و کهن

واقعا چرا سهراب؟ چرا به سهراب پناه می بریم و به سایرین نه؟اصلا گامی به عقب تر برویم: چرا به شعر پناه می بریم؟

آگاتون فیلسوف یونانی در ضیافت افلاطون می گوید: "عشق شاعر است و موجب شاعری دیگران نیز عشق است. پس کسی که چنین است ناچار خود باید شاعر باشد . سایش دست عشق میردمان را شاعر می کند. هر چند پیش از آن با خدای شعر بیگانه باشد."

شعر غایت جهان است.شعر هنر است. و هنر کمال انسان ."هنر غریزه آفریدگاری انسان است(از تعبیرات آقای شریعتی)". تعریف خود سهراب سپهری از هنر-که در کتاب هنوز در سفرم آمده-چنین است:

      "هنر درنگ ماست.نقطه ای است که در آن تاب سرشاری را نیاورده ایم و لبریز شده ایم"

همه ما روز و شب لبریز می شویم و متاسفانه گاهی خالی می شویم در همان روز و شب.اما در بین ما افرادی هستند شاعر. شاعر به معنای دارنده احساس . شعور و درک.آن ها ادراک می کنند و به زبان می اورند و چون "شاعر " هستند زیبا به زبان می آورند. و انسان خواستار زیبایی است. لذا طالب شعور است و اینجاست که نیاز به شعر و هنر رخ می نماید.

 به اول برگردیم.چرا سهراب می خوانیم؟ من- انسان دهه شصت-بین خود و شعر کهن فاصله های بسیار می بینم. و می دانم برای فهمیدن حافظ و سعدی و ... باید با دوران آنها عجین شد تا حرف دل آنها را فهمید. آخر شعر هنر زمان و لحظه است.برای فهم آن شعر ها باسد علم کلمه را آموخت. باید آرایه دانست. ولی در برابر شعر سهراب چه؟ اصلا شاید درنگی .... "شعر"؟ آنهم شعر سهراب؟ ...بله شعر. شعر نو آن نیست که شاعر شعر نو عاجز از گفتن شعر قدیم باشد و یا با آن سر ناسازگاری داشته باشد. نه. شاعر نو می داند با مردم نو و به تبع آن افکار نو سر و کار دارد.مردمی که روز به روز در "سطح سیمانی قرن" زندگی تر می شوند و اینان نیاز به نجات دارند.

در زمانه ما شعر کهن کارش به جایی کشیده شده است که تبدیل به یک "چیز قشنگ" شده است! "چیزی" برای تصنیف و یا "مشقی" موزون برای خطاطی و " حرفی " زیبا برای سخن زاندن و ... و نهایتا کتابی قطور در کتابخانه. شعر کهن برای من غرابت می آورد.وقتی دستور قدیمی و واژه های پر طمطراق را می شنوی و می گویی  : "برای من که نیست ولی هر چه هست "قشنگ" است".  چه برای ادای یک عبارت هر چند در اوج بسیار پیچ و تاب می دهد و خود را به مشغله می اندازد. برای مثال یک مقایسه:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند                 وندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی        آن شب قدر که این تازه براتم دادند

   یا  

 دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند        گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند  (حافظ)

اما بشنوید از سهراب که چگونه همان معنا را ادا می کند:

باد می رفت به سر وقت چنار          من به سر وقت خدا می رفتم

در آن شعر اول از حافظ استبعاد موج می زند."دوش" یعنی وقتی خاص. یعنی تنها رفتن.حافظ یکتا می رود و آب حیات به او می دهند. آب حیات چیست؟ خوشا به حال او که به این مقام نایا آمده است. حتما باید سیر و سلوکی داشت و رنج و مرارتی برد تا بدان جا رسید. ولی این نقاش ساده زیست کاشی دوران ما می گوید:

" سالها پیش در بیابان های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم . ناگهان خدا ان چنان نزدیک امد که من قدری به عقب رفتم" ( از کتاب هنوز در سفرم).

این نقاش قرن بیست  این گونه می گوید و آن خواجه شیراز آن گونه. حال آنکه سهراب تا این اندازه ساده و روان صحبت می کند دلایلی و مباحثی دارد که بیان می شود.

ممکن است تصور شود شاعری که تا این اندازه"ساده" می گوید اصولا شعر گفتن به معنای قدیم را بلد نیست.گیریم هم که بلد نباشد. او طریق دیگری را برای حرف زدن و انتقال دادن یافته است که خاصه آن دنیا-دنیای هم اکنون- است.(هر چند سهراب غرلیاتی چند هم دارد که در کتاب هنوز در سفرم آمده است. اما هیچ وقت غزلیات سهراب اقبال اشعارنوی او را پیدا نکرد). در واقع در این نوع"ساده گویی" هدفی مهم تر از "زیبا حرف زدن" وجود دارد.چه در طول تاریخ برای این "زیبا گویی" چه رنج ها که برده نشده و چه حرف ها و هدف ها که در خلال سطور و قافیه ها از بین نرفته است. مولانا می گوید:

               قافیه اندیشم و دلدار من                گو میندیش جز دیدار من

فرقی اساسی که بین شعر نو و شعر کهن وجود دارد تغییر زوایای دید است.در شعر کهن "خوب" ها و "بد" ها تعریف شده بودند. و بر این معیار سخن ها رفته بوده است. مثلا در شعر سعدی همواره از لاله سرخ و بلبل و ... حرف به میان می آید و شاعر آن دوره از شدت نکوهش سخنی از سایر گل ها و پرنده ها  و کلا چیز های دیگر به میان نمی آورد. ولی سهراب می گوید: "چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست و گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد" و " چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید". در جای دیگر می گوید:"هیچ کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد". و حتی " هیچ کسی زاغچه را سر یک مزرعه جدی نگرفت". و در نامه ای می نویسد:

"من از همه صخره ها بالا نخواهم تا بلندی را دریابم. از دوباره دین هیچ رنگی خسته نخواهم شد."نگاه را تازه کرده ام". من هر آن تازه خواهم شد و پیرامون خویش را تازه خواهم کرد"

"همه چیز چنان است که می باید. آموخته ام که خرده نگیرم. شکفتگی را دوست دارم و پژمردگی را هم"                             از کتاب هنوز در سفرم

این ها سنت شکنی نیست.بدعت هم نیست.این ها تکذیب نیست.این ها حاصل تکان دادن سر و دیدن از یک زاویه نو است.در این سخنان و اشعار-اشعار و سخنان سهراب- از چیزی کم نشده است. بلکه خوبی ها وسعت یافته است. کرکس و گل شبدر و پژمردگی همبه جمع بلبل و لاله سرخ و شکفتگی پیوسته است.وقتی خوبی این یکی را تایید می کنیم کهر تکذیب بر دیگری نزده ایم.

                    به جرم آنکه غزل خوان و سفره آرا نیست

                                             کلاغ را نتوان گفت که مرغ زیبا نیست.               (مفتون)

وقتی بتوانی به خودت بقبولانی که "زشت سابق" در ردیف "خوب سابق" است و هر دو با هم "خوب جدید" را تشکیل می دهند اآن وقت است که وارد فلسفه سهراب و سهراب ها شده ای . آن وقت در می یابی که معنا آن قدر هست که ظاهر چندان اهمیتی نداشته باشد .

در واق شعر نو می گوید:" می خواهم حرف بزنم"  و مغز "حرف" همان چیزی است که مهم است. می ترسم که "حرفم" در بین قافیه ها و ردیف ها و زیبایی ها گم شود. برای من حرفم مهم است.همین".

سهراب را می خوانیم چون به ما نزدیک است . نه اینکه سست باشیم  و ناتوان. نه. به سهراب گوش می دهیم چون او زاده ی همین "عصر معراج پولاد" است. او هم از گرمای حاصل از "اصطکاک فلزات" رنج برده است و آن وقت راهنمایی کرده است که:

باید کتاب را بست      باید بلند شد      در امتداد وقت قدم زد    گل را نگاه کرد     ابهام را شنید

باید دوید تا ته بودن   باید به بوی خاک فنا رفت    باید به ملتقای درخت و خدا رسید.     

باید نشست   نزدیک انبساط              جایی میان بیخودی و کشف

                                                                                                   پایان.

                     د.هدایتی -مرداد ۸۶

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 20:20  توسط غریب | 
مصاحبه با احمد شاملو
[ احمد شاملو ]

- آقاي شاملو ، از فروغ و سهراب شعر كدام يكي بيشتر به دلتان مي نشيند ؟
- فروغ . چون عرفان سهراب را باور نمي كنم .
گفتم : - زبان سپهري براي مردم دلپذير تر است . اما مثل اينكه شما با زبان سهراب زياد موافق نيستيد و حتا يك جايي گفته ايد آبتان با هم به يك جو نمي رود.
- ولي من با "زبان" سهراب اشكالي ندارم. چون او و فروغ را از اين لحاظ در عرض هم مي گذارم. مشكل من و سهراب دنيايي است كه او از آن صحبت مي كند . من دنياي او را درك نمي كنم. بهشت او اصلا از جنس جهنم من نيست. ببين : تو حتا وقتي كه تا خرخره لمبانده باشي هم مي تواني معني حرف مرا كه مي گويم "گرسنه ام " بفهمي. چون سيري تو و گرسنگي من از يك جنس است منتها در دو جهت . من اگر غذاي كافي بخورم حالت الان تو را درك مي كنم و تو اگر تا چند ساعت ديگر چيزي نخوري معني حرف مرا. اما من اگر خودم را تكه پاره هم بكنم نمي فهمم جغرافياي شعر سپهري كجا است. چاپلين در "لايم لايت" نقش گرسنه بيخانماني را بازي ميكند كه در وصف بهار ترانه يي مي خواند . بهاري كه او وصف مي كند بهار دلنشين همه مردم روي زمين است فقط
نا گهان يك جا به يك دوراهي مي رسد كه مخاطبان ترانه بي اختيار به دو دسته تقسيم مي شوند :
گروهي كه از فرط خنده پس مي افتد و گروهي كه دل و چشم شان پر از اشك مي شود . و اين ، سطر پاياني ترانه است. آن جا كه ولگرد گرسنه خم مي شود گل خودرويي را مي چيند و مي گويد:
" بهار براي اين زيبا است كه اگر از گشنگي در حال مرگ باشي مي تواني با چيدن گل ها دلي از عزا در آري !".- پاره آستر آويزان پشت كتش را جلو سينه وصل مي كند و گل به آن زيبايي را با تشريفات كامل و اشرافي صرف يك غذاي رسمي، با لذت و اشتهاي تمام مي خورد ! - بهار ما و گل زيباي صحرايي گرسنگان از جنس واحدي نيست. مثل دنياي پر اضظراب من و دنياي عرفاني سهراب ... اما البته اين دو موضوع هيچ ربطي به مساله سوم ندارد. سپهري انساني بود بسيار شريف و عميقا و قلبا شاعر. مشكل من و او اين بود و هست كه جهان را از دو مزغل (1) مختلف
نگاه مي كرديم بي اينكه شيله پيله اي در كارمان باشد.
- از سهراب سپهري هم تا اين جا كه من ديده ام خيلي حرف زده اند .
شاملو به سرعت گفت : -- زبان سهراب در تراز فروغ قرار مي گيرد اما شعر او را من نمي پسندم . زبان و شعرش گاهي بسيار زيبا است اما باب دندان من نيست.
قيافه خبر نگار پر از حيرت شد و شاملو به شتاب حيرتش را بر طرف كرد:

- ببينيد خانم : شعر سهراب مي كوشد عارفانه باشد . من از عرفان سر در نمي آورم اما تا آن جا كه ديده ام و خوانده ام عرفا خودشان هم نمي دانند منظور عرضشان چيست . من و آنها با دو زبان مختلف اختلاط مي كنيم كه ظاهرا كلماتش يكي است.
سپهري هم از لحاظ وزن مثل فروغ است گيرم حرف سپهري حرف ديگري است. انگار صدايش از دنيايي مي آيد كه در آن پل پوت و ماركوس و آپارتايد وجود ندارد و گرفتاريها فقط در حول و حوش اين دغدغه است كه برگ درخت سبز هست يا نه . من دست كم حالا ديگر فرمان صادر نمي كنم كه " آن كه مي خندد هنوز خبر هولناك را نشنيده است " (2) ، چون به اين حقيقت واقف شده ام كه تنها انسان است كه مي تواند بخندد : و ديگر به آن خشكي معتقد نيستم كه " در روزگار ما سخن از درختان به ميان آوردن جنايت است " (3) ، چون به اين اعتقاد رسيده ام كه جنايتكاران و خونخواران تنها از ميان كساني بيرون مي آيند كه از نعمت خنديدن بي بهره اند و با ياس ها به داس سخن مي گويند . (4) قيافه عبوس آقا محمد خان قجر و ريخت منحوس نادر شاه افشار را جلو نظرت مجسم كن تا به عرضم برسي. آن كه خنده و ياس را
مي شناسد چه طور ممكن است به سخافت فرمان بركندن اهالي شهر پي نبرد يا از بر پا كردن كله منار بر سر راهي كه از آن گذشته شرم نكند ؟
اين شعر را يك دختر بچه كودكستاني سروده :
اين گل رنگ است
شكفته تا جهان را بيارايد
قانوني هست كه چيدن آن را منع مي كند
ورنه ديگر جهان سحر انگيز نخواهد بود
و دوباره سپيد و سياه خواهد شد. (5)
من يقين دارم دستهاي اين كودك در هيچ شرايطي به خون آغشته نخواهد شد ، چون حرمت و فضيلت زيبايي را درك كرده است. من شعر اين دخترك پنج شش ساله را درك مي كنم و شعر سپهري را نه.


(1) : مزغل: بر وزن منظر ، شكافهاي بلند و باريك بالاي ححصارهاي برج و بارو كه از آنها به سوي دشمن تير مي افكندند.
(2): برتلدبرشت . همان ماخذ.
(3): همان ماخذ .
(4): شاملو: آخر بازي (ترانه هاي كوچك غربت ).
(5): Genevieve Gerst ساكن ميل ولي Mill Valley كاليفرنيا. شعر در ماهنامه Poetry Flash چاپ بركلي . شماره نوامبر 1990 به چاپ رسيده و در ترجمه اش دستكاري مختصري صورت گرفته .

*******************************************************

برگرفته از سایت سهراب- ما هم "فقط نگاه می کنیم"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:36  توسط غریب | 
در فستیوال بروکلین این بار فیلمی انیمیشن به روی پرده رفت به نام صدای پای آب .

کارگردان : علیرضا درویش

محصول مشترک ایران واسپانیا- مدت: ۶ دقیقه

طرح اصلی اثر: جستجو به دنبال انواع زندگی. رسیدن زندگی جدید. این جستجو یک جستجوی سمبلیک است. ( واحتمال قوی از شعر سهراب برگفته شده هر چند هیچ اشاره ای به این موضوع نشده است.)

                                        

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط غریب | 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:5  توسط غریب | 

عشقِ آبی(1)

  حرف زدن راجع به فیلم ها عباس کیارستمی کار بسیار سختی است. اساساً فیلم ها ی کیارستمی تن به بادِ هر نقدی نمی دهند. ما هم قصدِ چنین کاری را نداریم. ولی نمی توان به راحتی از کنار فیلمِ ((خانه ی دوست کجاست؟)) گذشت. فیلمی که کیارستمی در سال 1365 آن را به یادِ سهراب سپهری و به یاد ِ شعرِ ((نشانی)) اش ساخته. شاید عباس کیارستمی که تحصیلات نقاشی دارد و با ادبیات و شعر  به شدت آشناست و در خلاقیتِ فیلم سازی بی نظیر، بهترین گزینه برای ساختِ فیلمِ (( خانه ی دوست کجاست؟)) بوده. برای تقدیر از یادمانی که کیارستمی از سهراب به تصویر کشیده، مقاله ای را دو بخش تهیه کرده ایم که تقدیمِ خوانندگانِ معرفت شناس می کنیم. در بخشِ نخست تنها اطلاعاتی حاشیه ای راجع به فیلم می دهیم و در بخشِ دوم هم به نمادپردازی ها و ویژگی های هنریِ این اثر می پردازیم. توصیه می کنم حتماً شعرِ نشانی و فیلمِ خانه ی دوست کجاست را موردِ بررسی و مقایسه قرار دهید.                               

 و اکنون نکاتی از حاشیه ی فیلم:

1) فیلم محصولِ سال 65 است و بهتر است آن را با جغرافیای زمانیِ خودش و جغرافیای زمانیِ سینمای آن سال های ایران مقایسه کرد.

2) مدت فیلم 83 دقیقه است که در هیچ استانداردِ سینمایی نمی گنجد. اصولاً کیارستمی معتقد است که نوعِ داستان زمان فیلم را تعیین می کند.

3) کیومرثِ پور احمد، کارگردانِ بزرگ، در این فیلم دستیارِ کیارستمی بوده!

4) عباس کیارستمی هم مثلِ کارگردان های بزرگی چون ابراهیم فروزش، رخشان بنی اعتماد، کیومرث پور احمد و... کارش را در کانونِ رشد آغاز کرده و از این رو در فیلم سازی برای کودکان تبحر دارد.

5) تدوینِ فیلم هم با خودِ کارگردان است. کیارستمی در چند اثرِ دیگر هم که حتا خودش کارگردان نبوده، توانایی اش را در تدوین به رخ کشیده.

6) مدیریتِ فیلم برداری با فرهادِ صبا است که در سال های آینده با فیلم هایی چون ((چکمه)) و ((تیک تاک)) مهارتش در فیلم برداریِ کودکان را نشان می دهد.

7) این چهارمین فیلمِ کارگردانِ مذکور است و دومین فیلمِ او پس از انقلاب. اساساً کیارستمی با (( خانه ی دوست کجاست؟)) دیده می شود و راهِ شهرت را می پیماید.

8) متاسفانه فیلم موسیقیِ ویژه ای ندارد!(موسیقیِ آن انتخابی است) اما در انتخابِ موسیقی دقتِ مناسبی لحاظ گردیده.

                                  

                                     

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 22:31  توسط غریب | 
در مشهد اردهال پیرمردی که متولی امامزاده است می گوید: همیشه با جیپ اینجا می آمد . با دوستانش بود.کم حرف بود.محال بود اینجا نیاید. همیشه هم به امامزاده  کمک می کرد.. وقتی أن شب جنازه اش را آوردند شناختمش.خودش بود. وصیت کرده بود این جا خاکش کنند. اول می خواستند او را در گلستانه خاک کنند نشد.آوردند اینجا.

شب کاشی آبی رنگی گذاشتند و رفتند. بعد از آن شلوغ شد و هنوز که هنوز است می آیند.

یک شب کامیونی که برای تعمیرات این جا امده بود از روی سنگ قبر سهراب گذشت. سنگ قبر شکست. فردا همه روزنامه ها تیتر زدند: چینی نازک تنهایی سهراب شکست.

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:35  توسط غریب | 
انتشارات سروش در تاریخ هشتم اردیبهشت سال ۱۳۸۶ در شماره ۱۳۰۶ خود به بررسی کوتاهی از سهراب پرداخت. با عکس روی جلد سهراب. در قسمتی چند صغحه ای تحت عنوان "یادمان" .

این ویژه نامه سروش مشتمل بر چندین قسمت است به نام های :

۱-دو روز با سهراب (سفرنامه به کاشان) ۲- مصاحبه با پروین سپهری  ۳-قصه های سهراب ۴- نامه های سهراب

                                           

اما....      اما وعده ما به شما این است که این مطالب را به کلی درج و نقد کنیم. منتظر باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:37  توسط غریب | 
(وبلاگ غربت دشت افتخار دارد اعلام دارد که این عکس از سهراب برای اولین بار در شبکه اطلاع رسانی جهانی اینترنت گذارده می شود. این عکس حتی در سایت رسمی سهراب سپهری نیز موجود نمی باشد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:56  توسط غریب | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:54  توسط غریب | 
سهراب شاعر زندگی است. سهراب شاعر آرامش است.  به نام سهراب. به نام این فرزند دردانه عشق. به نام آنکه از یک زاغچه مجذوب شد. دلش از غربت سنجاقک پر بود. با مردم بود اما از مردم نبود. صدای درودست و نزدیک اساطیر را می شنید. هنگام صحبت با گل شقایق می گفت :"شما". آیا درباره این مرد حرفی می توان زد؟ آیا حرفی باید زد. خیر...باید سکوت کرد. باید ساکت بود تا که شاید این شاعر فرزانه ها صدایش به گوش ما هم برسد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط غریب | 
                            پرسمان ۲

موضوع اصلی کتاب نا تمام " گفت و گو با استاد " اثر سهراب سپهری چسیت؟

۱- بحث در باب مسایل مختلف از جمله تقارن در نقاشی و معرفی مکتب ها

۲- بررسی اشعار سهراب به دست خودش-البته به طور غیر مستقیم

۳-مقایسه اندیشه غرب و شرق در موضوعات مختلف من جمله نقاشی

۴-مجموعه داستان کوتاه

لطفا شماره مورد نظر را در قسمت نظرات با ذکر پست الکترونیک خود درج نمایید.                     مانند همیشه به برنده به قید قرعه یادبودی اهدا می شود.

                                                                              با تشکر. وبلاگ غربت دشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط غریب | 
وقتی با تو حرف می زنم  کودکی اشیا به من بر می گردد.دنیا ساده می شود. و خون تازه ای مرا تا شیطنت طنز بالا می برد. آن وقت دلم می خواهد:

منطق خودم را با تمام صبحانه های خوب قاطی کنم.

درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شدم.

این جور وقت ها من از خود زندگی پهن تر هستم  و دستم به همه ریگ های دنیا می رسد.

این جور وقت ها من ناهارم را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم.

                          معمولا روی پله های جمعه می نشینم  و ۴/۳  قناری را می شنوم .

   ***من برای زندگی خودم را اندازه گرفته ام . یک پنجره و نیم طول خوشی های من است***

                     نامه ای به نازی-تهران ۱۲ مرداد

                                   برگرفته از کتاب "هنوز در سفرم".

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:0  توسط غریب | 
نام شعر : باغي در صدا

در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.


نقاشی-اثر سهراب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:49  توسط غریب | 
از سهراب در نامه ای به "نازی"                           ۶ فروردین ۱۳۴۲. تهران

...در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته اند و درخت جز آرایش خانه نیست و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته .کسی در مهتاب راه نمی رود. و از پرواز کلاغی کسی هشیار نمی شود و خدا را در کنار ایوان نمی بینند و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد. در چشم ها شاخه نیست. در رگ ها آسمان نیست. در این زمانه درختان از مردم خرم تر اند. کوه ها از آرزوها  بلند تر اند.نی ها از ریشه ها راست تر اند. برف ها از دل ها سپید تر اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:23  توسط غریب | 
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط غریب | 
.. اما چیزی که بیش از هر چیز دیگر می توان درباره آثار سپهری گفت – چه شعر و علی الخصوص نقاشی های او – قضیه "سادگی" آنهاست سادگی به معنی بی تکلفی ، سادگی به معنی وارستگی ، سادگی مضامین . پرهیز از موضوعات و حرفها و فرمها و مسائل بیهوده پیچیده که تماشاچی را بی جهت مرعوب کند . کارهای سپهری از شفافیت خاصی مملو است که وقتی به آن نگاه می کنی همه چیز را در یک جا و به آسانی و سادگی می بینی . آنقدر ساده که گاه به اشتباه فکر می کنیم که زحمتی برای ساختنش کشیده نشده است . در حالیکه کارهای او نمونه کاملی از کارهای سهل و ممتنع است مثل همه آثار هنرمندان خبره و جا افتاده که ظاهر آثارشان ساده و سهل است اما وقتی بخواهی حتی شبیه او کار کنی متوجه می شوی که اشتباه کرده ای و دست یافتن به این سادگی تجربه ای فوق العاده می خواهد . وارستگی می خواهد ، باید به جائی رسیده باشی که بتوانی با یک اشاره ، حرفهای بسیاری را با سادگی و روشنی بیان کنی . مثل طرز سخن سعدی که باور نمی کنی شعر گفته است و از وزن و ریتم و قافیه و فنون سنجیده شعری استفاده کرده است . سعدی آن چنان راحت و ساده حرف می زند که جملاتش تبدیل به ضرب المثل عمومی می گردد و نسلها ورد زبان همه می شود در حالیکه زبان او در واقع مرصع است و تلالو دارد . موضوعات نقاشی های سپهری هم به همین گونه است . با قلمش رنگها را با راحتی و سادگی تمام بر روی بوم مالیده است گلی ، سبزه ای ، تپه خاکی ، میوه ای ، سیبی ، نهالی ، کلبه ای ، درختی و منظره ای نقاشی درختان-اثر سهراب سپهری

را با تمام بعد و حال و هوایش نشان داده است . ریتم درختان کهن را با پوسته سوخته و در واقع با پوسته پخته قهوه ای رنگی آن چنان ساده نقاشی کرده است که گوئی با قلم مو چند حرکت از پائین به بالا و یا از بالا به پائین بر روی بوم کشیده است . انگار که فقط در حد جا و طرح اولیه درختان کار کرده است و باید بعدا" روی آنها کار کرد آن ها را ساخت و متجسم کرد . اما سپهری در همان چند حرکت قلم مو درخت ها کاملا" جا افتاده و خوب ساخته است حتی ترکیدگی پوسته آنها نیز مشخص و نمایان کرده است . به خوبی جریان هوا در لا به لای تنه ها و شاخه ها حس می شود و حرکتش را می بینی . جنس خاکها را با همان ته رنگ رقیق و ساده به خوبی می بینی و می توانی آن را لمس کنی .
با چند حرکت ساده قلم مو رنگهای سبزی را بر روی تابلو کشیده است که نه تنها نمایش سبزه های کنار جوی را با سادگی اما با پختگی می نمایاند بلکه آب روان میان آنها را هم حس می کنی و گوئی شرشر آن را هم می شنوی سپهری انگار شرشر آب را هم بدون آنکه ببینی نقاشی کرده است . رسیدن به این سادگی کار بسیار مشکلی است . تجربه زیاد و کار زیاد و پختگی زیاد می خواهد . در واقع باید سادگی را در درجه اول شناخت در واقع باید طبیعت را خوب شناخت چون طبیعت نیز بسیار ساده است . هر چه را که خداوند خلق کرده است بسیار بسیار ساده است . اگر کالبد یک مورچه ، یک انسان ، یک فیل ، یک درخت و یک کوه را خوب ببینی و مطالعه کنی ، ملاحظه می کنی که بسیار ساده ساخته شده است . از نظم و دقتی برخوردار است که حد ندارد این همه نظم اعجاب انگیز آن چنان ساده در کنار هم و زیر و روی هم قرار گرفته اند که نگاه را مبهوت می کند . این همه نظم یعنی پختگی کار که در نهایت سادگی عمل می کند و رسیدن به این مرحله کار هر کس نیست . کار هنرمندی است که بتواند این نظم و این ساختمان ر بشناسد یعنی در واقع درک کند . با تمام وجود و واقعیتش درک کند . اغلب ما در ذهن خود گرفتار پندارهائی واهی هستیم که هر چیز را نمی توانیم با واقعیتش ببینیم . ذهن چیز بسیار بدی است . ذهن دل و مغز ما را اکثرا" فریب می دهد . ذهن ما اکثرا" اشتباهی بررسی و قضاوت می کند . ذهن ما بزرگترین سد راه ما به تعالی به زبر دیدن و زبردستی است . بنابراین وقتی کسی چون سپهری از شر ذهن پیچیده و تاریکی خود را خلاص می کند و با روشنی و شفافیت نقاشی می کند و شعر می گوید باز ذهن های تو در توی ما او را باور نمی کنند که او کار هنرمندانه و بی بدیلی کرده است . نمی خواهد باور کند که کار سپهری یم اثر واقعی هنرمندانه است که بدون سر و صدا و آواز دهل به سادگی حرفهائی را از عمق قلب و فرهنگ ما می گوید و اثرش چون زمزمه زیبای یک لالائی و آرامش یک نوازش و زیبائی بی همتای یک لبخند است . نقاشی های سپهری به سادگی و موثری یک لبخند است . تابلوهایش را نگاه کنید در آنها چهره سپهری را می بینید که از این تابلو به آن تابلو به شما ، چه چشمان شما و به نگاه شما لبخند می زند لبخندی شیرین ، لبخندی غمگین ، لبخندی پر از حرفهای بی صدا ، لبخندی با رقیق ترین رنگها ، لبخندی که نمی توان راحت آن را نقاشی کرد . باید خیلی آن را نگاه کرد تا راز و رمزش را درک کرد .

                                          سهراب یک نقطه عطف نوشته  مرتضی ممیز -با اندکی تلخیص

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:45  توسط غریب | 
 سلام ............                             اول یه حاشیه بریم. موافقین؟

*********حاشیه: روهید کیست؟                                                                                       روهید یک آدم می باشد (البته با کمی اغماض) . وی موجودی عجیب و شی عجاب است که خدایش یگانه آفریده. این جنس مذکر از توت فرنگی حرف می زند تا برسد به اثبات انحنای فضا زمان و آوردن ان قلت به مارکس! بماند. چند روز پیش کاغذ پاره ای به من داد و گفت : اینم بنویس. به نظر شما من چی میتونستم بگم! و حالا یخوانید روحی به نام "روهید" .

***************************************************************************

                                                          ادراک = ما بی ما

 منبع : corbis

شما هم حتما تا به حال متوجه یک اسم غریب در فهرست اشعار سهراب شده اید. مجموعه ای در شرق اندوه : شعر bodhi .   budhi یا bodhi واژه عجیبی است که سراغش را در فرهنگ ها و واژه نامه ها نمی توان گرفت. و اساسا همین عامل باعث می شود که به راحتی از کنار این شعر سهراب بگذریم چرا که می دانیم اسم شعر دریچه بزرگی است به معنای شعر. به ویژه در شعر سهراب. اما اگر با معنای ژرف این کلمه آشنا شویم شاید دیگر به سادگی از کنار این شعر عبور نکنیم.  بودهی ستاره ی با شکوه دنیای واژگان بودیسم است. این واژه در تمام فرهنگ های دیگر هم ترازی ندارد. که اگر داشت چرا سهراب هم ترازش را ننوشت؟ از این جهت  بودهی را نمی توان خلاصه کرد باید گفت و گفت  تا عمق واژه مشخص شود و چه کسی بهتر از سهراب می تواند آن را با زبان شعر برای ما روشن کند؟

می توان گفت بودهی یعنی اوج ادراک .یعنی ادراک حقیقت برهنه. یعنی ادراک حقیقت تک عالم. بودهی یعنی "ما" اما "بی ما" . بودهی آن لحظه ای رخ می نماید که صدا کم رنگ شود و وسعت نگاه انسان  افق ها را در نوردد. بودهی یعنی همه ی "بود" ها "بودا" شوند.

از آنجایی که این وبلاگ متعلق به سهراب است پیشنهاد می کنم همچون او به ادراک سبز نفری بنشینیم که آرزوی دیرینه بشر آرمانی است و نام وبلاگ را بودهی بگذاریم. اکنون نیز توصیه می کنم به دقت شعر بودهی را بخوانیم تا از میان سطور آن پی به ادراک سپهری از بودهی ببریم.

                                                                       نویسنده : روهید(!)               

 نام شعر : بودهي - Bodhi

آني بود ، در ها وا شده بود .
برگي نه ، شاخي نه ، باغ فنا پيدا شده بود.
مرغان مكان خاموش ، اين خاموش ، آن خاموش . خاموشي
گويا شده بود.
آن پهنه چه بود : با ميشي ، گرگي همپا شده بود.
نقش صدا كم رنگ ، نقش ندا كم رنگ .پرده مگر تا
شده بود؟

من رفته ، ما بي ما شده بود.
زيبايي تنهاشده بود.
هر رودي ، دريا،
هر بودي ، بودا شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط غریب | 
این بار این قسمت بسیار پر بار است و هنرمندان هم به ما لطف داده اند

من از ماه بيزارم
شايد همين ماه بود كه به عادت هولناكش
خنده تو را سهميه بندي كرد
خنده شب چهارده...
                                                                                             <مسعود> از وبلاگ دانزا

باید به آقا مسعود تبریک بگیم و شاید فقط می تونیم بگیم که ایشان نظری دارند درباره ماه . و ما این را احترام می گذاریم و در جواب نظر سهراب رو درباره ماه براشون می نویسیم :

نام شعر: سمت خیال دوست

              ماه
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط غریب | 
                                                                                                                          پشت درياها شهري است
            كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:16  توسط غریب | 
                     اطلاعیه شماره ۲

سلام  .    سلام به وسعت نفهمیدن شعرهای اوج سهراب

 خوش حال نیستیم. چون فکر می کنیم همانند او در سالهای وجودمان فراموش شده ایم. نظرات دلگرم کننده نیستند. در جلسه ای که داشتیم تصمیم گرفته شد دو کار بکنیم :

۱- فراخوان برای تبدیل این وبلاگ به یک وبلاگ گروهی : ا از همه شما  به جمع نویسندگان بپوندید و برای این کلبه حقیری سهراب تبلیغ کنید. برای این کار به ایمیل ما نگاه کنید! gorbatedasht@yahoo.com

۲-تغییر نام وبلاگ: هرچند در انتخاب نام این وبلاگ "غربت دشت"  بسیار صحبت کردیم وبسیار احساس و تفکر خرج کردیم ولی شاید این نام برای یک وبلاگ بررسی اشعار نامی طولانی و نامانوس باشد.

همین جا مسابقه ای طرح می کنیم : به بهترین نام که البته انتخابش در وبلاگ میسر باشد و قبلا انتخاب نشده باشد یک مجموعه شعر از سهراب می دهیم.

                                                                                    با تشکر - مدیران وبلاگ

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط غریب | 
نام شعر : غربت

ماه بالاي سر آبادي است ،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي                                .

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب با يد باشد.
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:0  توسط غریب | 
 سهراب سپهری اهل طنز نیز بوده است. اما این مساله هیچ گاه در ایدئولوژی شعری وی رسوخ نکرده است.اما شعرهای وی که اکثرا فلسفه ای در بر دارند شاید مانع از این شوند که ما سهراب را انسانی مثل بقیه بدانیم. و او را انسانی خشک و تک بعدی در نظر بگیریم. اما در این مجال به حاشیه های زندگی سپهری کاشانی می پردازیم.

پریدخت سپهری -خواهر سهراب- در کتابی به نام "سهراب-مرغ مهاجر" به تشریح گوشه هایی از زندگی می پردازد. این کتاب توسط انتشارات طهوری به چاپ رسیده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم:

سهراب نامه ای به خواهر خود می نویسد. در این نامه "با بهره گیری از ساخت زبان فرانسوی همه چیز را به سخره می گیرد" و اینک این نامه:

paris - شانزده شوال ۱۹۷۳(!)

پغی (پری سابق) Bonjour

شما حال خوب هست؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟من خوب هست.اشعار نوشت.نکاشی کرد. من اینجا تنها بود. آشپز پخت. اطاق جاغو کرد. من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت.آدم  تنها شد زهرماغ هم خورد. ولی برای شما یک غذا دستور نوشت: سیخ زمینی گرفته سرخ کرد. ولی نه مهم.بلغم را رنده کرد ولی نه لاغر. گوش را تو سرکه لالا کرد ولی نه تا همیشه.بعد این ها جوشش کرد در یک قابله. گرد چماق لازم شما ریخت. این غذا لازم به شوهر داد.محبت شوهر فراوان شد.  ...

                                                                                      دوستداغ شما

                                                                                             سهغاب                        

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:4  توسط غریب | 
 از طرح های سهراب ...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط غریب | 
                                     رازی در دل ... او کیست؟

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰بازخوانی یک پرونده مختومه درباره سهراب

سهراب ازدواج نکرده بود. به قول آقای آریان پور پسر خاله سهراب سپهری .سهراب آنچنان در افکارش غوطه ور بود که هیچ وقت به فکر روابط زناشویی نبود و تنهایی را برگزید. اما در اشعارش اسامی زیادی وجود دارد. که در منبعی توضیحی راجع به انها داده نشده است. در این قسمت به بررسی یکی از این اسمها می پردازیم:          ( رعنا )

سهراب در دو شعر خود از وی یاد می کند. در یکی به طور مستقیم و در دیگری به طور غیر مستقیم. آیا سهراب دلبسته و فریفته زنی بوده است؟  چون اکثر شاعران معمولا با یک محرک عاطفی کارشان شروع می شود البته برتران آنها بعدا معبود زمینی را بهانه ای برای رسیدن به هدف و معبود اهورایی می دانند . در اینجا این دو شعر را می آوریم. خوب بخوانید و ما را در حل این معما یاری کنید و در قسمت نظرها. حدس خودتان را بگذارید.

۱-نام شعر : ساده رنگ

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
...

۲-نام شعر : بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك
مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
واژه هايي تر و تازه مي پاشد.
چشم هايش
نفي تقويم سبز حيات است.
صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.
....

     **** متن کامل این اشعار را می توانید در سایت رسمی سهراب که لینک ان در این وبلاگ موجود است بیابید.****

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:6  توسط غریب | 
 اعلام نتیجه مسابقه شماره یک

با سلام.  وبلاگ غربت دشت در یک حرکت نو دست به طراحی مسابقاتی درباره سهراب و اندیشه هایش کرده است. این مسابقات در ۳۰ قسمت تنظیم شده اند و تا کنون مرحله یک آن به اجرا رسیده است. البته به دلیل نو پا بودن وبلاگ غربت دشت . استقبال چشمگیری از این مسابقه نشد. ولی این موضوع از ارزش کار و مخصوصا ارزش شرکت کنندگان نمی کاهد.  ا

اما جواب مسابقه:       مجموعه "حجم سبز" بعد از مجموعه" ما هیچ ما نگاه" آخرین اثر سهراب است.

که بالغ بر بیست شعر را در بردارد که از معروف ترین آنها می توان به "نشانی" و "در گلستانه" اشاره کرد.

کلا سه نفر از مخاطبان گرامی در این  مسابقه شرکت کرده اند که اسامی آنان به شرح زیر می باشد:

۱-آقا مصطفی  از وبلاگ "به همدم"       

۲-خانم فرانک از وبلاگ "عارف"

۳-(؟)نقاب خاموش 

ضمن تشکر از همه این عزیزان .یک نفر برنده انتخاب شده است و آن کسی نیست جز:

                                                   (؟) نقاب خاموش

از برنده تقاضا می شود به آدرس زیر ایمیل بزند و جایزه ما را که کتاب " هشت رنگ "  مجموعه از اشعار است را دریافت نماید:

                                                   gorbatedasht@yahoo.com   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط غریب | 
                                                          سفرهای سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:20  توسط غریب | 
در شعرهای سهراب . چندین کلمه وجود دارد که مرتبا استفاده می شود. اکثر این کلمات محلی هستند. مثال:

۱-زنجره:  کاربردها=  *مرگ وارونه یک زنجره نیست. ...........................شعر صدای پای آب

 *بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.گامي ماند. زنجره خواند..........شعر شکیوی

*زنجره را بشنو: چه جهان غمناك است، و خدايي نيست، و خدايي هست، و خدايي... ......شعر هلا

*و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها......................شعر پیامی در راه

اما معنای زنجره چیست؟

                            در زبان محلی کاشی زنجره به معنای جیرجیرک است.

-----------------------------------------------------------------حاشیه

قسمت "پیام" که توسط یکی از نویسندگان وبلاگ نوشته می شود .بخش جدیدی است که به "غربت دشت" اضافه گردیده و به بررسی فنی اشعار می پردازد. در قسمت های بعد منتظر جنجالی ترین بحث های شعر سهراب باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:55  توسط غریب | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط غریب | 
              چیزهایی است که نمی دانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:20  توسط غریب | 
 سلام. اینجا مطلبی هست که باید بگوییم.  اگر لطف می کنید و به این کلبه درویشی می آیید . قلمی بردارید و پیامی بگذارید و پیام هایتان را با آثار خودتان و یا شاعر دیگری که مورد نظرتان هست مزین کنید. تا حتی دفترچه بازدید کنندگان این کلبه هم . اثری شود دیدنی!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:7  توسط غریب | 
"غربت دشت" با همه غریبی اش شما را که به او سر می زنید فراموش نخواهد کرد. در قسمت "دوستانی بهتز از آب روان به معرفی شما و نظراتتان می پردازیم.

۱-{برای او} خیلی ممنون که به زندگی و احساس این شاعر بی نظیر می پردازید . روحش شاد.

ما: این جذبه سهراب است که ما را به اینجا کشانده است. خیلی ممنون

۲-{برای او} : یه مطلب مهم ... صدایی که سهراب شنید .... دلیلش پاک بودنش بود با پاکی میشه همه چیزهایی که حافظ و مولانا و ... دیدن و شنیدن ببینیم و بشنویم
به امید روزی که همه پاک و نور بشیم

ما:قطعا همین طور است. خود سهراب می گوید:  من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است.    ما معتقدیم سهراب فرزند دردانه عشق است. و همین عشق است که باعث می شود سهراب بگوید: دورها اوایی است که مرا می خواند و یا بگوید : چه کسی بود صدا زد سهراب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:40  توسط غریب | 
                                                   

زندگانی سیبی است. گاز باید زد با پوست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط غریب | 
نام شعر : نشاني

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

خانه دوست كجاست


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:16  توسط غریب | 
                                                                         حرفی درباره شعر "خانه دوست کجاست"                                                                                       اثر جاویدان سهراب سپهری

در تمامی اشعار سهراب رنگ و خیال تشبیه های تازه و بدیع موج می زند و سایه خوش آیند سادگی بر کل اشعار افتاده است. ولی این سادگی که همچون روحی در بطن کلمات وجود دارد امتداد می یابد و به سرچشمه فلسفه و عرفان شاعر می پیوندد. نکاتی که در ادامه می آید لزوما و قطعا همان چیزی نیست که در ذهن و مقصود شاعر بوده است بلکه انعکاسیضعیف است از جذبه این شعر بر ذهن اینجانب.

در شعر خانه دوست طرح اصلی پرسش یک نشانی است. این نشانی پرسیدن و جواب گرفتن در نگاه اول بسیار ساده به نظر می رسد.و دلیل آن این است که شهعر با ظرافت هر چه تمام تر برشی از زندگی عادی مردم می زند و معنا را در آن می گنجاند.

این حس سادگی از کلماتی بوجود می آید نظیر :خانه - کجاست؟-نرسیده به-ته آن کوچه-دو قدم مانده به و ... . تمام این کلمات ذهن خواننده را با آنچه در جامعه جاری استآشنا می سازد.

در این شاهکار چهره سواری نموده می شود که به دنبال معرفت و معنا (خانه دوست) می گردد. و این سوار نمادی است از انسانی خاص و دل آگاه که سر از پیله "روزمرگی" بیرون کشیده و خود را با سوالات فراوان مواجه می بیند. راستی معرفت چیست و در کجا یافت می شود؟(خانه دوست کجاست؟)

معنی فلق چیست؟ گل تنهایی چه معنا می دهد؟     منظور از کودک چیست؟

 و هزاران پرسش دیگر. که همه و همه در قسمت ۲ که سه روز دیگر به نمایش در می آید. پاسخ داده می شود.  راستی خواننده عزیز . شما چه فکر می کنید؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:11  توسط غریب | 
 

در نامه ای به یک دوست .                                                                تهران.۱۴ شهریور ۱۳۴۱.

آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشم ها تر بود. من در "ناظم آباد" تنها در دره ها   می نشستم .خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم. گاه می شد که می خواستم همه گیاهان را ببویم. در درخت ها فرو روم.سنگ ها را در خود بغلتانم. درون من خندان و زیبا بود.

اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می زدم کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می توان به تراوش بی واسطه نگاه تعبیر کرد. در تاریک روشن صبح از کوه ها بالا می رفتم . در مهتاب به سردی شاخ و برگ ها دست می زدم. شب هنگام  صدای رودخانه  از روزنه های خوابم می گذشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:3  توسط غریب | 
سهراب سپهری در نامه ای به یک دوست که در شهریور ۱۳۴۱ و در تهران نگاریده شده است چنین می آورد:

..."سالها پیش در بیابان های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم.ناگهان خدا جنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم!"...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:23  توسط غریب | 

سهراب اهل نقاشی نیز بوده. نقاش های وی نیز مانند اشعارش سرشار از معنی است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:43  توسط غریب | 
برگزیده هایی از کتاب اتاق آبی : اثر منثور سهراب سپهری. امید است برانگیزاننده ای باشد برای مطالعه این کتاب لبریز از معنا:

۱-خانه ما نمونه کوچک کیهان بود!

۲-روی کوه بودیم .درکمرکش کوه می رفتیم . یک وقت به وجودم هشداری داده شد . رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم . آن که جلو می رفت فریاد زد:مار!

۳-مسح مروجین خود را وا می دارد از مار سرمشق بگیرند . آن که اهل باطن است باید پوست بیندازد تا فرزند خرد شود.

۴-مادرم به شوهرش وفادار بود:آب در دست هایش جامد می شد!!!

۵-{اتاق آبی}  سنتز زمان و مکان است.

۶-روی بام همیشه پا برهنه بودم .پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت . کفش ته مانده تلاش آدم است در  راه انکار هبوط .تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت.

۷-در کفش چیزی شیطانی است.همهمه ای است میان مکالمه سالم زمین و پا.

۸-آن زمان ها (کودکی) در حرکاتم زمان نبود . بودن جلوتر از من بود.زندگی نگاهم می کرد و گیجی شیرین بود.

۹-من در اتاق آبی چیز دیگر می شدم. انگار پوست می انداختم . زندگیرنگارنگ غریزی ام بیرون. در باغ کثرت. می ماند تا من برگردم.پنهانی به اتاق آبی می رفتم .نمی خواستم کسی مرا بپاید.عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام .هیچ وقت در نگاه دیگران  نماز نخوانده ام.(مگر وقتی که بچه های مدرسه را برای نماز به مسجد می بردند و من میانشان بودم.) کلمه عبادت را به کار بردم. نه من برای عبادت به اتاق ابی نمی رفتم . اما میان چاردیواری اش هوایی به من می خورد که از جای دیگر می آمد. در وزش این هوا غبارم می ریخت . سبک می شدم . پر می کشیدم. این هوا آشنا بود . از دریچه های محرمانه خوابهایم آمده بود تو.

۱۰-تماشای آبی آسمان تماشای درون است.رسیدن به صفای شعور است.

به کوشش :داود هدایتی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:39  توسط غریب | 

 * برگرفته از سایت رسمی سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:10  توسط غریب | 
تقریبا تمام اشعار سهراب رو خونده بودم . غرق در ابهام. هزار سوال ناجواب. چراهای ممتد.  سهراب به کجا می گوید: "هیچستان" . چه صدایی را مشنود که می گوید: "دورها آوایی است که مرا می خواند." خواننده حتما می داند که این کم حرفی نیست که سهراب می زند. این حرف او حتی به نظر من مقامی بالا تر از شعر حافظ است که می گوید:" دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند.."

اصلا می دونید چیه. سهراب با حافظ و سعدی و خاقانی و شمس و ... خیلی فرق داره. وقتی شعر حافظ می خونیم یه غربت و "دوری" واضحی" بین خودمون و شاعر احساس می کنیم. اما چیزی که آدمو بهت زده می کنه اینه که تو شعر سهراب برای یافتن"معنا" و خدا  نباید به آسمان و ملکوت و دور دست ها نگاه کرد. سهراب به ما یاد میده که خدا همین جاست:

         و به نام خدایی که در این نزدیکی است

                                    پای آن کاج بلند              

                                                                لای آن شب بو ها

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:59  توسط غریب | 

از آب ها به بعد 

روزي که 

          دانش بر لب آب زندگي ميکرد،

انسان

      در تنبلي لطيف يک مرتع

                       با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود.

در سمت پرنده فکر مي کرد.

با نبض درخت، نبض او مي زد.

مغلوب شرايط شقايق بود.

مفهوم درشت شط

                  در قعر کلام او تلاطم داشت.

انسان

      در متن عناصر

                      مي خوابيد.

نزديک طلوع ترس، بيدار 

                             مي شد.

اما گاهي

آواز غريب رشد

                 در مفصل ترد لذت

                                      مي پيچيد.

زانوي عروج

               خاکي مي شد.

آن وقت

انگشت تکامل

               در هندسة دقيق اندوه

                                        تنها مي ماند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:46  توسط غریب | 

                       شهر گمشده                                               

سهراب سپهری اهل کاشان است.در کاشان دیده می گشاید ولی کم کم بساط خود بر می چیند و از کاشان می رود چون" شهر او کاشان نیست" .او می داند که اهل کاشان است اما شهر اوکاشان نیست .او متعلق به جایی است که معتقد است"آن شهر گم شده است". او از همان اوان کودکی به دنبال شهرش می رود. در ابتدا نمی داند مقصد او کجاست .ابتدا فکر می کند که شهرش در ده بالایی است:"مردم بالا دست  چه صفایی دارند" او تا به حال به آنجا نرفته است ولی ذهنیت روشنی از آنجا دارد: "من ندیدم دهشان . بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست. ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام". او می داند که" بی گمان در ده بالادست چینه ها کوتاه است"

سهراب میداند که برای رسیدن به شهرش ...

  باید کتاب را بست  باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد  گل را نگاه کرد ابهام را شنید  باید دوید تا ته بودن"   

سهراب دلش از اطراف و تکرار سرد حضور بی درد گرفته است: " و هیچ چیز مرا از حجم خالی اطراف نمی رهاند" و چون"انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود" او هم شروع می کند. او "سفر" خود را آغاز می کند.

سهراب می خواهد که هم آدم ها به دنبال او بیایند.حتی گاهی فکر می کند که دیگران نیز آنجا را دیده اند. در کوچه و پس کوچه راه می افتد و می پرسد:"خانه دوست کجاست؟"ولی گویی کس نمی داند.سهراب به ناچار بدون  شناخت مسیر مشخص به راه می افتد. در راه مشکلاتی است:"سراب" هایی است:

"هر قدم پیش رود/ پای افق چشم او بیند دریایی آب /اندکی راه چو می پیماید /می کند فکر که می بیند خواب"

از سرزمین های مختلف می گذرد. از "دشت های فراخ" می گذرد و "کوه های بلند" را می بیند تا به "گلستانه"  می رسد. اما او چرا به اینجا آمده است؟

"من در این آبادی/ پی چیزی می گشتم/پی خوابی شاید/پی نوری/ ریگی/لبخندی"

اما نه اینجا نیز جای ماندن نیست چرا که " دورها آوایی است که او را میخواند".سهراب می فهمد که مقصد طولانی است. "شب های سرد" را با"تیرگی" و  "پایی خسته" و "چراغی مرده" طی می کند. او در این سفر تنهاست:

"می کنم تنها از جاده عبور/ دور ماندند زمن ادم ها". مشکلات و تیغ در پا و ناامیدی هر از چند گاهی او را فرا می گیرد . اما سهراب می داندکه :اندکی صبر/سحر نزدیک است"

سهراب با تمام امید و قدرت روح  از پی تدبیر و حادثه می رودتا اینکه به دریایی می رسد. او تصمیم خود را از قبل گرفته است:

"قایقی خواهم ساخت/خواهم انداخت به آب". اما سهراب را قصد صید نیست.:"قایق از تور تهی / و دل از آرزوی مروارید"

دریا وسعت بی کرانه دارد .ولی سهراب اندکی تردید به خود راه نمی دهد . او هرچه جلوتر میرود مصمم تر می شود:"همچنان خواهم راند". او در اندیشه برگشت نیست. برای او تنها مسیر رو به جلو باز است. او از هر آنچه متعلق به آنجایی است که از آن آمده دلگیر است:"دور خواهم شد از این خاک غریب". سهراب قهرمانان را بیدار دوست دارد نه خفته و در خواب غفلت:

"دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نسیت که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند"

هرچه نزدیک تر می رود سهراب احساس و ذهنیت اش نسبت به شهرش بیشتر می شود. آری سرزمین سهراب پشت دریا هاست.

در این شهر حتی" خاک هم موسیقی احساس بشر را می شنود".کودکان شهر سهراب نه در غفلت لطیف کودکی اند بلکه " دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است". در این سرزمین زیبا  کبوتر ها نیز غرق در بهت زیبایی انسان اند. اندیشه در این شهر فوران ها دارد: "بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره هوش بشری می نگرند".

مردم شهر با یکدیگر غریبه نیستند  و به کوچک ترین مسایل همان قدر بها و ارزش می دهند  و اهمیت قایل می شوند که برای بزرگ ترین آنها." مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف"

سهراب فرق در این پندارها خوشحال و سرمست پارو می زند و همواره خود را امید می دهد. در راه "دریا پریانی" هستند که "سر از آب به در می آرند"  اما سهراب توجهی ندارد. او تنها مقصد را می بیند.او تنها و تنها به شهر گمشده اش می اندیشد.

این سفر به درازای عمر سهراب می شود. سهراب سرانجام در اواخر عمر به شهرش می رسد. قایقش تن شهر را در آغوش می کشد.

سرانجام به مقصد خود رسیده است . از فرط خوشحالی فریاد می زند: آی مردم" من چه سبزم امروز" و چه سان تن من غرق نور است.

اما ...اما هیچ کسی به جز سهراب در آن شهر نیست. او وعده کرده است که باز گردد. این نوید را به مردمانش داده که برگردد و راه هیچستان را به انان نیز نشان دهد: "روزی خواهم امد و پیامی خواهم اورد" او که می خواهد از این شهر برای مردمش سیب ببرد

"سیب سرخ خورشید". اما سهراب را عمر رفته است. سهراب نمی خواهد که از این آرمان دیرینه اش دل بکند.

او این تنهایی را دوست دارد. سرانجام او در هیچستان به آغوش خاک می رود.    او نمی خواهد هیچ موجودی این تنهایی را که برای بدست آوردنش تلاش بسیار کرده از دست بدهد. او در آخر نامه ای می نویسد به مردمش و می گوید :

            "به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم ..." و بعد نهیب می زند:

"به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید /مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من"

 

                        نوشته شده توسط: داود هدایتی

                                 تیرماه ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:42  توسط غریب | 
                    نام شعر : سراب

                                    آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
                                        نيست در آن نه گياه و نه درخت.
                                   غير آواي غرابان، ديگر
                                        بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

           در پس پرده‌يي از گرد و غبار
                   نقطه‌يي لرزد از دور سياه:
      چشم اگر پيش رود، مي‌بيند
               آدمي هست كه مي‌پويد راه.

                                                  تنش از خستگي افتاده ز كار.
                                                        بر سر و رويش بنشسته غبار.
                                              شده از تشنگي‌اش خشك گلو.
                                                        پاي عريانش مجروح ز خار.

                                    هر قدم پيش رود، پاي افق
                                          چشم او بيند دريايي آب.
                            اندكي راه چو مي‌پيمايد
                                       مي‌كند فكر كه مي‌بيند خواب.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:27  توسط غریب | 
       سلام .

از بازدید شما متشکریم. ما قصد داریم خانه ای بسازیم در آن طرف شب. می خواهیم گوش بدهیم به زمزمه چکاوک و می خواهیم آن چیزهایی را بشنویم که سهراب نیز می شنید.

باشد که موفق شویم.

                                                                           با تشکر . مدیران وبلاگ غربت دشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:8  توسط غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این اتاق . بر آنیم که به کمک همدیگر رازها از کلام این شاعر آب و آیینه بیرون کشیم و به وی که در "هیچستان "منتظر است بپوندیم.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
نویسندگان
غریب
روهید
پیوندها
Sohrab Official Website
Where Are My Shoes
My Pardis
مقالاتی درباره سهراب
Sohrab In PersianBlog
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM