تبليغاتX
غفلت پاک
بررسی اسعار سهراب سپهری و دل نوشته های یک غریب
در مشهد اردهال پیرمردی که متولی امامزاده است می گوید: همیشه با جیپ اینجا می آمد . با دوستانش بود.کم حرف بود.محال بود اینجا نیاید. همیشه هم به امامزاده  کمک می کرد.. وقتی أن شب جنازه اش را آوردند شناختمش.خودش بود. وصیت کرده بود این جا خاکش کنند. اول می خواستند او را در گلستانه خاک کنند نشد.آوردند اینجا.

شب کاشی آبی رنگی گذاشتند و رفتند. بعد از آن شلوغ شد و هنوز که هنوز است می آیند.

یک شب کامیونی که برای تعمیرات این جا امده بود از روی سنگ قبر سهراب گذشت. سنگ قبر شکست. فردا همه روزنامه ها تیتر زدند: چینی نازک تنهایی سهراب شکست.

            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 10:35  توسط غریب | 
انتشارات سروش در تاریخ هشتم اردیبهشت سال ۱۳۸۶ در شماره ۱۳۰۶ خود به بررسی کوتاهی از سهراب پرداخت. با عکس روی جلد سهراب. در قسمتی چند صغحه ای تحت عنوان "یادمان" .

این ویژه نامه سروش مشتمل بر چندین قسمت است به نام های :

۱-دو روز با سهراب (سفرنامه به کاشان) ۲- مصاحبه با پروین سپهری  ۳-قصه های سهراب ۴- نامه های سهراب

                                           

اما....      اما وعده ما به شما این است که این مطالب را به کلی درج و نقد کنیم. منتظر باشید!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 12:37  توسط غریب | 
(وبلاگ غربت دشت افتخار دارد اعلام دارد که این عکس از سهراب برای اولین بار در شبکه اطلاع رسانی جهانی اینترنت گذارده می شود. این عکس حتی در سایت رسمی سهراب سپهری نیز موجود نمی باشد.)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 21:56  توسط غریب | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:54  توسط غریب | 
سهراب شاعر زندگی است. سهراب شاعر آرامش است.  به نام سهراب. به نام این فرزند دردانه عشق. به نام آنکه از یک زاغچه مجذوب شد. دلش از غربت سنجاقک پر بود. با مردم بود اما از مردم نبود. صدای درودست و نزدیک اساطیر را می شنید. هنگام صحبت با گل شقایق می گفت :"شما". آیا درباره این مرد حرفی می توان زد؟ آیا حرفی باید زد. خیر...باید سکوت کرد. باید ساکت بود تا که شاید این شاعر فرزانه ها صدایش به گوش ما هم برسد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 20:47  توسط غریب | 
                            پرسمان ۲

موضوع اصلی کتاب نا تمام " گفت و گو با استاد " اثر سهراب سپهری چسیت؟

۱- بحث در باب مسایل مختلف از جمله تقارن در نقاشی و معرفی مکتب ها

۲- بررسی اشعار سهراب به دست خودش-البته به طور غیر مستقیم

۳-مقایسه اندیشه غرب و شرق در موضوعات مختلف من جمله نقاشی

۴-مجموعه داستان کوتاه

لطفا شماره مورد نظر را در قسمت نظرات با ذکر پست الکترونیک خود درج نمایید.                     مانند همیشه به برنده به قید قرعه یادبودی اهدا می شود.

                                                                              با تشکر. وبلاگ غربت دشت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط غریب | 
وقتی با تو حرف می زنم  کودکی اشیا به من بر می گردد.دنیا ساده می شود. و خون تازه ای مرا تا شیطنت طنز بالا می برد. آن وقت دلم می خواهد:

منطق خودم را با تمام صبحانه های خوب قاطی کنم.

درها را روی زمین بخوابانم چون از ایستادن خسته شدم.

این جور وقت ها من از خود زندگی پهن تر هستم  و دستم به همه ریگ های دنیا می رسد.

این جور وقت ها من ناهارم را یک ساعت بعد از واقعیت می خورم.

                          معمولا روی پله های جمعه می نشینم  و ۴/۳  قناری را می شنوم .

   ***من برای زندگی خودم را اندازه گرفته ام . یک پنجره و نیم طول خوشی های من است***

                     نامه ای به نازی-تهران ۱۲ مرداد

                                   برگرفته از کتاب "هنوز در سفرم".

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 18:0  توسط غریب | 
نام شعر : باغي در صدا

در باغي رها شده بودم.
نوري بيرنگ و سبك بر من مي وزيد.
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود؟

ناگهان صدايي باغ را در خود جاي داد،
صدايي كه به هيچ شباهت داشت.
گويي عطري خودش را در آيينه تماشا مي كرد.
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود:
من ناگاه آمده بودم.
خستگي در من نبود:
راهي پيموده نشد.
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت؟

ناگهان رنگي دميد:
پيكري روي علف ها افتاده بود.
انساني كه شباهت دوري با خود داشت.
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش.
زندگي اش آهسته بود.
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود.

وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود:
روشني تندي به باغ آمد.
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم.


نقاشی-اثر سهراب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:49  توسط غریب | 
از سهراب در نامه ای به "نازی"                           ۶ فروردین ۱۳۴۲. تهران

...در زمانه ما نگاه کردن نیاموخته اند و درخت جز آرایش خانه نیست و هیچ کس گلهای حیاط همسایه را باور ندارد. پیوندها گسسته .کسی در مهتاب راه نمی رود. و از پرواز کلاغی کسی هشیار نمی شود و خدا را در کنار ایوان نمی بینند و ابدیت را در جام آب خوری نمی یابد. در چشم ها شاخه نیست. در رگ ها آسمان نیست. در این زمانه درختان از مردم خرم تر اند. کوه ها از آرزوها  بلند تر اند.نی ها از ریشه ها راست تر اند. برف ها از دل ها سپید تر اند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 17:23  توسط غریب | 
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست.
مرگ وارونه يك زنجره نيست.
مرگ در ذهن اقاقي جاري است.
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد.
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.
مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان.
مرگ در حنجره سرخ - گلو مي خواند.
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.
مرگ گاهي ريحان مي چيند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سايه است به ما مي نگرد.
و همه مي دانيم
ريه هاي لذت ، پر اكسيژن مرگ است.

                         

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط غریب | 
.. اما چیزی که بیش از هر چیز دیگر می توان درباره آثار سپهری گفت – چه شعر و علی الخصوص نقاشی های او – قضیه "سادگی" آنهاست سادگی به معنی بی تکلفی ، سادگی به معنی وارستگی ، سادگی مضامین . پرهیز از موضوعات و حرفها و فرمها و مسائل بیهوده پیچیده که تماشاچی را بی جهت مرعوب کند . کارهای سپهری از شفافیت خاصی مملو است که وقتی به آن نگاه می کنی همه چیز را در یک جا و به آسانی و سادگی می بینی . آنقدر ساده که گاه به اشتباه فکر می کنیم که زحمتی برای ساختنش کشیده نشده است . در حالیکه کارهای او نمونه کاملی از کارهای سهل و ممتنع است مثل همه آثار هنرمندان خبره و جا افتاده که ظاهر آثارشان ساده و سهل است اما وقتی بخواهی حتی شبیه او کار کنی متوجه می شوی که اشتباه کرده ای و دست یافتن به این سادگی تجربه ای فوق العاده می خواهد . وارستگی می خواهد ، باید به جائی رسیده باشی که بتوانی با یک اشاره ، حرفهای بسیاری را با سادگی و روشنی بیان کنی . مثل طرز سخن سعدی که باور نمی کنی شعر گفته است و از وزن و ریتم و قافیه و فنون سنجیده شعری استفاده کرده است . سعدی آن چنان راحت و ساده حرف می زند که جملاتش تبدیل به ضرب المثل عمومی می گردد و نسلها ورد زبان همه می شود در حالیکه زبان او در واقع مرصع است و تلالو دارد . موضوعات نقاشی های سپهری هم به همین گونه است . با قلمش رنگها را با راحتی و سادگی تمام بر روی بوم مالیده است گلی ، سبزه ای ، تپه خاکی ، میوه ای ، سیبی ، نهالی ، کلبه ای ، درختی و منظره ای نقاشی درختان-اثر سهراب سپهری

را با تمام بعد و حال و هوایش نشان داده است . ریتم درختان کهن را با پوسته سوخته و در واقع با پوسته پخته قهوه ای رنگی آن چنان ساده نقاشی کرده است که گوئی با قلم مو چند حرکت از پائین به بالا و یا از بالا به پائین بر روی بوم کشیده است . انگار که فقط در حد جا و طرح اولیه درختان کار کرده است و باید بعدا" روی آنها کار کرد آن ها را ساخت و متجسم کرد . اما سپهری در همان چند حرکت قلم مو درخت ها کاملا" جا افتاده و خوب ساخته است حتی ترکیدگی پوسته آنها نیز مشخص و نمایان کرده است . به خوبی جریان هوا در لا به لای تنه ها و شاخه ها حس می شود و حرکتش را می بینی . جنس خاکها را با همان ته رنگ رقیق و ساده به خوبی می بینی و می توانی آن را لمس کنی .
با چند حرکت ساده قلم مو رنگهای سبزی را بر روی تابلو کشیده است که نه تنها نمایش سبزه های کنار جوی را با سادگی اما با پختگی می نمایاند بلکه آب روان میان آنها را هم حس می کنی و گوئی شرشر آن را هم می شنوی سپهری انگار شرشر آب را هم بدون آنکه ببینی نقاشی کرده است . رسیدن به این سادگی کار بسیار مشکلی است . تجربه زیاد و کار زیاد و پختگی زیاد می خواهد . در واقع باید سادگی را در درجه اول شناخت در واقع باید طبیعت را خوب شناخت چون طبیعت نیز بسیار ساده است . هر چه را که خداوند خلق کرده است بسیار بسیار ساده است . اگر کالبد یک مورچه ، یک انسان ، یک فیل ، یک درخت و یک کوه را خوب ببینی و مطالعه کنی ، ملاحظه می کنی که بسیار ساده ساخته شده است . از نظم و دقتی برخوردار است که حد ندارد این همه نظم اعجاب انگیز آن چنان ساده در کنار هم و زیر و روی هم قرار گرفته اند که نگاه را مبهوت می کند . این همه نظم یعنی پختگی کار که در نهایت سادگی عمل می کند و رسیدن به این مرحله کار هر کس نیست . کار هنرمندی است که بتواند این نظم و این ساختمان ر بشناسد یعنی در واقع درک کند . با تمام وجود و واقعیتش درک کند . اغلب ما در ذهن خود گرفتار پندارهائی واهی هستیم که هر چیز را نمی توانیم با واقعیتش ببینیم . ذهن چیز بسیار بدی است . ذهن دل و مغز ما را اکثرا" فریب می دهد . ذهن ما اکثرا" اشتباهی بررسی و قضاوت می کند . ذهن ما بزرگترین سد راه ما به تعالی به زبر دیدن و زبردستی است . بنابراین وقتی کسی چون سپهری از شر ذهن پیچیده و تاریکی خود را خلاص می کند و با روشنی و شفافیت نقاشی می کند و شعر می گوید باز ذهن های تو در توی ما او را باور نمی کنند که او کار هنرمندانه و بی بدیلی کرده است . نمی خواهد باور کند که کار سپهری یم اثر واقعی هنرمندانه است که بدون سر و صدا و آواز دهل به سادگی حرفهائی را از عمق قلب و فرهنگ ما می گوید و اثرش چون زمزمه زیبای یک لالائی و آرامش یک نوازش و زیبائی بی همتای یک لبخند است . نقاشی های سپهری به سادگی و موثری یک لبخند است . تابلوهایش را نگاه کنید در آنها چهره سپهری را می بینید که از این تابلو به آن تابلو به شما ، چه چشمان شما و به نگاه شما لبخند می زند لبخندی شیرین ، لبخندی غمگین ، لبخندی پر از حرفهای بی صدا ، لبخندی با رقیق ترین رنگها ، لبخندی که نمی توان راحت آن را نقاشی کرد . باید خیلی آن را نگاه کرد تا راز و رمزش را درک کرد .

                                          سهراب یک نقطه عطف نوشته  مرتضی ممیز -با اندکی تلخیص

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:45  توسط غریب | 
 سلام ............                             اول یه حاشیه بریم. موافقین؟

*********حاشیه: روهید کیست؟                                                                                       روهید یک آدم می باشد (البته با کمی اغماض) . وی موجودی عجیب و شی عجاب است که خدایش یگانه آفریده. این جنس مذکر از توت فرنگی حرف می زند تا برسد به اثبات انحنای فضا زمان و آوردن ان قلت به مارکس! بماند. چند روز پیش کاغذ پاره ای به من داد و گفت : اینم بنویس. به نظر شما من چی میتونستم بگم! و حالا یخوانید روحی به نام "روهید" .

***************************************************************************

                                                          ادراک = ما بی ما

 منبع : corbis

شما هم حتما تا به حال متوجه یک اسم غریب در فهرست اشعار سهراب شده اید. مجموعه ای در شرق اندوه : شعر bodhi .   budhi یا bodhi واژه عجیبی است که سراغش را در فرهنگ ها و واژه نامه ها نمی توان گرفت. و اساسا همین عامل باعث می شود که به راحتی از کنار این شعر سهراب بگذریم چرا که می دانیم اسم شعر دریچه بزرگی است به معنای شعر. به ویژه در شعر سهراب. اما اگر با معنای ژرف این کلمه آشنا شویم شاید دیگر به سادگی از کنار این شعر عبور نکنیم.  بودهی ستاره ی با شکوه دنیای واژگان بودیسم است. این واژه در تمام فرهنگ های دیگر هم ترازی ندارد. که اگر داشت چرا سهراب هم ترازش را ننوشت؟ از این جهت  بودهی را نمی توان خلاصه کرد باید گفت و گفت  تا عمق واژه مشخص شود و چه کسی بهتر از سهراب می تواند آن را با زبان شعر برای ما روشن کند؟

می توان گفت بودهی یعنی اوج ادراک .یعنی ادراک حقیقت برهنه. یعنی ادراک حقیقت تک عالم. بودهی یعنی "ما" اما "بی ما" . بودهی آن لحظه ای رخ می نماید که صدا کم رنگ شود و وسعت نگاه انسان  افق ها را در نوردد. بودهی یعنی همه ی "بود" ها "بودا" شوند.

از آنجایی که این وبلاگ متعلق به سهراب است پیشنهاد می کنم همچون او به ادراک سبز نفری بنشینیم که آرزوی دیرینه بشر آرمانی است و نام وبلاگ را بودهی بگذاریم. اکنون نیز توصیه می کنم به دقت شعر بودهی را بخوانیم تا از میان سطور آن پی به ادراک سپهری از بودهی ببریم.

                                                                       نویسنده : روهید(!)               

 نام شعر : بودهي - Bodhi

آني بود ، در ها وا شده بود .
برگي نه ، شاخي نه ، باغ فنا پيدا شده بود.
مرغان مكان خاموش ، اين خاموش ، آن خاموش . خاموشي
گويا شده بود.
آن پهنه چه بود : با ميشي ، گرگي همپا شده بود.
نقش صدا كم رنگ ، نقش ندا كم رنگ .پرده مگر تا
شده بود؟

من رفته ، ما بي ما شده بود.
زيبايي تنهاشده بود.
هر رودي ، دريا،
هر بودي ، بودا شده بود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 11:23  توسط غریب | 
این بار این قسمت بسیار پر بار است و هنرمندان هم به ما لطف داده اند

من از ماه بيزارم
شايد همين ماه بود كه به عادت هولناكش
خنده تو را سهميه بندي كرد
خنده شب چهارده...
                                                                                             <مسعود> از وبلاگ دانزا

باید به آقا مسعود تبریک بگیم و شاید فقط می تونیم بگیم که ایشان نظری دارند درباره ماه . و ما این را احترام می گذاریم و در جواب نظر سهراب رو درباره ماه براشون می نویسیم :

نام شعر: سمت خیال دوست

              ماه
رنگ تفسير مس بود.
مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 15:1  توسط غریب | 
                                                                                                                          پشت درياها شهري است
            كه در آن پنجره‌ها رو به تجلي باز است.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 17:16  توسط غریب | 
                     اطلاعیه شماره ۲

سلام  .    سلام به وسعت نفهمیدن شعرهای اوج سهراب

 خوش حال نیستیم. چون فکر می کنیم همانند او در سالهای وجودمان فراموش شده ایم. نظرات دلگرم کننده نیستند. در جلسه ای که داشتیم تصمیم گرفته شد دو کار بکنیم :

۱- فراخوان برای تبدیل این وبلاگ به یک وبلاگ گروهی : ا از همه شما  به جمع نویسندگان بپوندید و برای این کلبه حقیری سهراب تبلیغ کنید. برای این کار به ایمیل ما نگاه کنید! gorbatedasht@yahoo.com

۲-تغییر نام وبلاگ: هرچند در انتخاب نام این وبلاگ "غربت دشت"  بسیار صحبت کردیم وبسیار احساس و تفکر خرج کردیم ولی شاید این نام برای یک وبلاگ بررسی اشعار نامی طولانی و نامانوس باشد.

همین جا مسابقه ای طرح می کنیم : به بهترین نام که البته انتخابش در وبلاگ میسر باشد و قبلا انتخاب نشده باشد یک مجموعه شعر از سهراب می دهیم.

                                                                                    با تشکر - مدیران وبلاگ

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:29  توسط غریب | 
نام شعر : غربت

ماه بالاي سر آبادي است ،
اهل آبادي در خواب.
روي اين مهتابي ، خشت غربت را مي بويم.
باغ همسايه چراغش روشن،
من چراغم خاموش ،
ماه تابيده به بشقاب خيار ، به لب كوزه آب.

غوك ها مي خوانند.
مرغ حق هم گاهي                                .

كوه نزديك من است : پشت افراها ، سنجدها.
و بيابان پيداست.
سنگ ها پيدا نيست، گلچه ها پيدا نيست.
سايه هايي از دور ، مثل تنهايي آب ، مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب با يد باشد.
دب آكبر آن است : دو وجب بالاتر از بام.
آسمان آبي نيست ، روز آبي بود.

ياد من باشد فردا ، بروم باغ حسن گوجه و قيسي بخرم.
ياد من باشد فردا لب سلخ ، طرحي از بزها بردارم،
طرحي از جاروها ، سايه هاشان در آب.
ياد من باشد ، هر چه پروانه كه مي افتد در آب ، زود از آب در آرم.

ياد من باشد كاري نكنم ، كه به قانون زمين بر بخورد .
ياد من باشد فردا لب جوي ، حوله ام را هم با چوبه بشويم.
ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالاي سر تنهايي است.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 17:0  توسط غریب | 
 سهراب سپهری اهل طنز نیز بوده است. اما این مساله هیچ گاه در ایدئولوژی شعری وی رسوخ نکرده است.اما شعرهای وی که اکثرا فلسفه ای در بر دارند شاید مانع از این شوند که ما سهراب را انسانی مثل بقیه بدانیم. و او را انسانی خشک و تک بعدی در نظر بگیریم. اما در این مجال به حاشیه های زندگی سپهری کاشانی می پردازیم.

پریدخت سپهری -خواهر سهراب- در کتابی به نام "سهراب-مرغ مهاجر" به تشریح گوشه هایی از زندگی می پردازد. این کتاب توسط انتشارات طهوری به چاپ رسیده است. در بخشی از این کتاب می خوانیم:

سهراب نامه ای به خواهر خود می نویسد. در این نامه "با بهره گیری از ساخت زبان فرانسوی همه چیز را به سخره می گیرد" و اینک این نامه:

paris - شانزده شوال ۱۹۷۳(!)

پغی (پری سابق) Bonjour

شما حال خوب هست؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟من خوب هست.اشعار نوشت.نکاشی کرد. من اینجا تنها بود. آشپز پخت. اطاق جاغو کرد. من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت.آدم  تنها شد زهرماغ هم خورد. ولی برای شما یک غذا دستور نوشت: سیخ زمینی گرفته سرخ کرد. ولی نه مهم.بلغم را رنده کرد ولی نه لاغر. گوش را تو سرکه لالا کرد ولی نه تا همیشه.بعد این ها جوشش کرد در یک قابله. گرد چماق لازم شما ریخت. این غذا لازم به شوهر داد.محبت شوهر فراوان شد.  ...

                                                                                      دوستداغ شما

                                                                                             سهغاب                        

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:4  توسط غریب | 
 از طرح های سهراب ...
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:29  توسط غریب | 
                                     رازی در دل ... او کیست؟

 

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰بازخوانی یک پرونده مختومه درباره سهراب

سهراب ازدواج نکرده بود. به قول آقای آریان پور پسر خاله سهراب سپهری .سهراب آنچنان در افکارش غوطه ور بود که هیچ وقت به فکر روابط زناشویی نبود و تنهایی را برگزید. اما در اشعارش اسامی زیادی وجود دارد. که در منبعی توضیحی راجع به انها داده نشده است. در این قسمت به بررسی یکی از این اسمها می پردازیم:          ( رعنا )

سهراب در دو شعر خود از وی یاد می کند. در یکی به طور مستقیم و در دیگری به طور غیر مستقیم. آیا سهراب دلبسته و فریفته زنی بوده است؟  چون اکثر شاعران معمولا با یک محرک عاطفی کارشان شروع می شود البته برتران آنها بعدا معبود زمینی را بهانه ای برای رسیدن به هدف و معبود اهورایی می دانند . در اینجا این دو شعر را می آوریم. خوب بخوانید و ما را در حل این معما یاری کنید و در قسمت نظرها. حدس خودتان را بگذارید.

۱-نام شعر : ساده رنگ

آسمان، آبي‌تر،
آب آبي‌تر.
من در ايوانم، رعنا سر حوض.

رخت مي‌شويد رعنا.
برگ‌ها مي‌ريزد.
...

۲-نام شعر : بي روزها عروسك

اين وجودي كه در نور ادراك
مثل يك خواب رعنا نشسته
روي پلك تماشا
واژه هايي تر و تازه مي پاشد.
چشم هايش
نفي تقويم سبز حيات است.
صورتش مثل يك تكه تعطيل عهد دبستان سپيد است.
....

     **** متن کامل این اشعار را می توانید در سایت رسمی سهراب که لینک ان در این وبلاگ موجود است بیابید.****

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:6  توسط غریب | 
 اعلام نتیجه مسابقه شماره یک

با سلام.  وبلاگ غربت دشت در یک حرکت نو دست به طراحی مسابقاتی درباره سهراب و اندیشه هایش کرده است. این مسابقات در ۳۰ قسمت تنظیم شده اند و تا کنون مرحله یک آن به اجرا رسیده است. البته به دلیل نو پا بودن وبلاگ غربت دشت . استقبال چشمگیری از این مسابقه نشد. ولی این موضوع از ارزش کار و مخصوصا ارزش شرکت کنندگان نمی کاهد.  ا

اما جواب مسابقه:       مجموعه "حجم سبز" بعد از مجموعه" ما هیچ ما نگاه" آخرین اثر سهراب است.

که بالغ بر بیست شعر را در بردارد که از معروف ترین آنها می توان به "نشانی" و "در گلستانه" اشاره کرد.

کلا سه نفر از مخاطبان گرامی در این  مسابقه شرکت کرده اند که اسامی آنان به شرح زیر می باشد:

۱-آقا مصطفی  از وبلاگ "به همدم"       

۲-خانم فرانک از وبلاگ "عارف"

۳-(؟)نقاب خاموش 

ضمن تشکر از همه این عزیزان .یک نفر برنده انتخاب شده است و آن کسی نیست جز:

                                                   (؟) نقاب خاموش

از برنده تقاضا می شود به آدرس زیر ایمیل بزند و جایزه ما را که کتاب " هشت رنگ "  مجموعه از اشعار است را دریافت نماید:

                                                   gorbatedasht@yahoo.com   

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:41  توسط غریب | 
                                                          سفرهای سهراب

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:20  توسط غریب | 
در شعرهای سهراب . چندین کلمه وجود دارد که مرتبا استفاده می شود. اکثر این کلمات محلی هستند. مثال:

۱-زنجره:  کاربردها=  *مرگ وارونه یک زنجره نیست. ...........................شعر صدای پای آب

 *بر آبي چين افتاد ،سيبي به زمين افتاد.گامي ماند. زنجره خواند..........شعر شکیوی

*زنجره را بشنو: چه جهان غمناك است، و خدايي نيست، و خدايي هست، و خدايي... ......شعر هلا

*و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها......................شعر پیامی در راه

اما معنای زنجره چیست؟

                            در زبان محلی کاشی زنجره به معنای جیرجیرک است.

-----------------------------------------------------------------حاشیه

قسمت "پیام" که توسط یکی از نویسندگان وبلاگ نوشته می شود .بخش جدیدی است که به "غربت دشت" اضافه گردیده و به بررسی فنی اشعار می پردازد. در قسمت های بعد منتظر جنجالی ترین بحث های شعر سهراب باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:55  توسط غریب | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 16:26  توسط غریب | 
              چیزهایی است که نمی دانم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:20  توسط غریب | 
 سلام. اینجا مطلبی هست که باید بگوییم.  اگر لطف می کنید و به این کلبه درویشی می آیید . قلمی بردارید و پیامی بگذارید و پیام هایتان را با آثار خودتان و یا شاعر دیگری که مورد نظرتان هست مزین کنید. تا حتی دفترچه بازدید کنندگان این کلبه هم . اثری شود دیدنی!
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:7  توسط غریب | 
"غربت دشت" با همه غریبی اش شما را که به او سر می زنید فراموش نخواهد کرد. در قسمت "دوستانی بهتز از آب روان به معرفی شما و نظراتتان می پردازیم.

۱-{برای او} خیلی ممنون که به زندگی و احساس این شاعر بی نظیر می پردازید . روحش شاد.

ما: این جذبه سهراب است که ما را به اینجا کشانده است. خیلی ممنون

۲-{برای او} : یه مطلب مهم ... صدایی که سهراب شنید .... دلیلش پاک بودنش بود با پاکی میشه همه چیزهایی که حافظ و مولانا و ... دیدن و شنیدن ببینیم و بشنویم
به امید روزی که همه پاک و نور بشیم

ما:قطعا همین طور است. خود سهراب می گوید:  من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هشیار است.    ما معتقدیم سهراب فرزند دردانه عشق است. و همین عشق است که باعث می شود سهراب بگوید: دورها اوایی است که مرا می خواند و یا بگوید : چه کسی بود صدا زد سهراب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:40  توسط غریب | 
                                                   

زندگانی سیبی است. گاز باید زد با پوست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط غریب | 
نام شعر : نشاني

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار

"خانه دوست كجاست؟" در فلق بود كه پرسيد سوار.
آسمان مكثي كرد.
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:

"نرسيده به درخت،
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،
پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد.
در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي:
كودكي مي‌بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي‌پرسي
خانه دوست كجاست."

خانه دوست كجاست


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:16  توسط غریب | 
                                                                         حرفی درباره شعر "خانه دوست کجاست"                                                                                       اثر جاویدان سهراب سپهری

در تمامی اشعار سهراب رنگ و خیال تشبیه های تازه و بدیع موج می زند و سایه خوش آیند سادگی بر کل اشعار افتاده است. ولی این سادگی که همچون روحی در بطن کلمات وجود دارد امتداد می یابد و به سرچشمه فلسفه و عرفان شاعر می پیوندد. نکاتی که در ادامه می آید لزوما و قطعا همان چیزی نیست که در ذهن و مقصود شاعر بوده است بلکه انعکاسیضعیف است از جذبه این شعر بر ذهن اینجانب.

در شعر خانه دوست طرح اصلی پرسش یک نشانی است. این نشانی پرسیدن و جواب گرفتن در نگاه اول بسیار ساده به نظر می رسد.و دلیل آن این است که شهعر با ظرافت هر چه تمام تر برشی از زندگی عادی مردم می زند و معنا را در آن می گنجاند.

این حس سادگی از کلماتی بوجود می آید نظیر :خانه - کجاست؟-نرسیده به-ته آن کوچه-دو قدم مانده به و ... . تمام این کلمات ذهن خواننده را با آنچه در جامعه جاری استآشنا می سازد.

در این شاهکار چهره سواری نموده می شود که به دنبال معرفت و معنا (خانه دوست) می گردد. و این سوار نمادی است از انسانی خاص و دل آگاه که سر از پیله "روزمرگی" بیرون کشیده و خود را با سوالات فراوان مواجه می بیند. راستی معرفت چیست و در کجا یافت می شود؟(خانه دوست کجاست؟)

معنی فلق چیست؟ گل تنهایی چه معنا می دهد؟     منظور از کودک چیست؟

 و هزاران پرسش دیگر. که همه و همه در قسمت ۲ که سه روز دیگر به نمایش در می آید. پاسخ داده می شود.  راستی خواننده عزیز . شما چه فکر می کنید؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:11  توسط غریب | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این اتاق . بر آنیم که به کمک همدیگر رازها از کلام این شاعر آب و آیینه بیرون کشیم و به وی که در "هیچستان "منتظر است بپوندیم.

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
نویسندگان
غریب
روهید
پیوندها
Sohrab Official Website
Where Are My Shoes
My Pardis
مقالاتی درباره سهراب
Sohrab In PersianBlog
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM