![]() |
![]() |
|
| بررسی اسعار سهراب سپهری و دل نوشته های یک غریب |
|
در نامه ای به یک دوست . تهران.۱۴ شهریور ۱۳۴۱. آن روزها که همه خویشاوندان در خانه ما بودند و چشم ها تر بود. من در "ناظم آباد" تنها در دره ها می نشستم .خود را با همه چیز هماهنگ می دیدم. گاه می شد که می خواستم همه گیاهان را ببویم. در درخت ها فرو روم.سنگ ها را در خود بغلتانم. درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیشترها از آن حرف می زدم کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می توان به تراوش بی واسطه نگاه تعبیر کرد. در تاریک روشن صبح از کوه ها بالا می رفتم . در مهتاب به سردی شاخ و برگ ها دست می زدم. شب هنگام صدای رودخانه از روزنه های خوابم می گذشت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:3 توسط غریب |
|
|
سهراب سپهری در نامه ای به یک دوست که در شهریور ۱۳۴۱ و در تهران نگاریده شده است چنین می آورد:
..."سالها پیش در بیابان های شهر خودمان زیر درختی ایستاده بودم.ناگهان خدا جنان نزدیک آمد که من قدری به عقب رفتم!"... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 10:23 توسط غریب |
|
سهراب اهل نقاشی نیز بوده. نقاش های وی نیز مانند اشعارش سرشار از معنی است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:43 توسط غریب |
|
|
برگزیده هایی از کتاب اتاق آبی : اثر منثور سهراب سپهری. امید است برانگیزاننده ای باشد برای مطالعه این کتاب لبریز از معنا:
۱-خانه ما نمونه کوچک کیهان بود! ۲-روی کوه بودیم .درکمرکش کوه می رفتیم . یک وقت به وجودم هشداری داده شد . رفتم به بر و بچه ها بگویم در سر پیچ به ماری می رسیم . آن که جلو می رفت فریاد زد:مار! ۳-مسح مروجین خود را وا می دارد از مار سرمشق بگیرند . آن که اهل باطن است باید پوست بیندازد تا فرزند خرد شود. ۴-مادرم به شوهرش وفادار بود:آب در دست هایش جامد می شد!!! ۵-{اتاق آبی} سنتز زمان و مکان است. ۶-روی بام همیشه پا برهنه بودم .پا برهنگی نعمتی بود که از دست رفت . کفش ته مانده تلاش آدم است در راه انکار هبوط .تمثیلی از غم دورماندگی از بهشت. ۷-در کفش چیزی شیطانی است.همهمه ای است میان مکالمه سالم زمین و پا. ۸-آن زمان ها (کودکی) در حرکاتم زمان نبود . بودن جلوتر از من بود.زندگی نگاهم می کرد و گیجی شیرین بود. ۹-من در اتاق آبی چیز دیگر می شدم. انگار پوست می انداختم . زندگیرنگارنگ غریزی ام بیرون. در باغ کثرت. می ماند تا من برگردم.پنهانی به اتاق آبی می رفتم .نمی خواستم کسی مرا بپاید.عبادت را همیشه در خلوت خواسته ام .هیچ وقت در نگاه دیگران نماز نخوانده ام.(مگر وقتی که بچه های مدرسه را برای نماز به مسجد می بردند و من میانشان بودم.) کلمه عبادت را به کار بردم. نه من برای عبادت به اتاق ابی نمی رفتم . اما میان چاردیواری اش هوایی به من می خورد که از جای دیگر می آمد. در وزش این هوا غبارم می ریخت . سبک می شدم . پر می کشیدم. این هوا آشنا بود . از دریچه های محرمانه خوابهایم آمده بود تو. ۱۰-تماشای آبی آسمان تماشای درون است.رسیدن به صفای شعور است. به کوشش :داود هدایتی |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:39 توسط غریب |
|
* برگرفته از سایت رسمی سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:10 توسط غریب |
|
|
تقریبا تمام اشعار سهراب رو خونده بودم . غرق در ابهام. هزار سوال ناجواب. چراهای ممتد. سهراب به کجا می گوید: "هیچستان" . چه صدایی را مشنود که می گوید: "دورها آوایی است که مرا می خواند." خواننده حتما می داند که این کم حرفی نیست که سهراب می زند. این حرف او حتی به نظر من مقامی بالا تر از شعر حافظ است که می گوید:" دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند.."
اصلا می دونید چیه. سهراب با حافظ و سعدی و خاقانی و شمس و ... خیلی فرق داره. وقتی شعر حافظ می خونیم یه غربت و "دوری" واضحی" بین خودمون و شاعر احساس می کنیم. اما چیزی که آدمو بهت زده می کنه اینه که تو شعر سهراب برای یافتن"معنا" و خدا نباید به آسمان و ملکوت و دور دست ها نگاه کرد. سهراب به ما یاد میده که خدا همین جاست: و به نام خدایی که در این نزدیکی است پای آن کاج بلند لای آن شب بو ها
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:59 توسط غریب |
|
|
از آب ها به بعد روزي که دانش بر لب آب زندگي ميکرد، انسان در تنبلي لطيف يک مرتع با فلسفه هاي لاجوردي خوش بود. در سمت پرنده فکر مي کرد. با نبض درخت، نبض او مي زد. مغلوب شرايط شقايق بود. مفهوم درشت شط در قعر کلام او تلاطم داشت. انسان در متن عناصر مي خوابيد. نزديک طلوع ترس، بيدار مي شد.
اما گاهي آواز غريب رشد در مفصل ترد لذت مي پيچيد. زانوي عروج خاکي مي شد. آن وقت انگشت تکامل در هندسة دقيق اندوه تنها مي ماند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:46 توسط غریب |
|
|
شهر گمشده سهراب سپهری اهل کاشان است.در کاشان دیده می گشاید ولی کم کم بساط خود بر می چیند و از کاشان می رود چون" شهر او کاشان نیست" .او می داند که اهل کاشان است اما شهر اوکاشان نیست .او متعلق به جایی است که معتقد است"آن شهر گم شده است". او از همان اوان کودکی به دنبال شهرش می رود. در ابتدا نمی داند مقصد او کجاست .ابتدا فکر می کند که شهرش در ده بالایی است:"مردم بالا دست چه صفایی دارند" او تا به حال به آنجا نرفته است ولی ذهنیت روشنی از آنجا دارد: "من ندیدم دهشان . بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست. ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام". او می داند که" بی گمان در ده بالادست چینه ها کوتاه است" سهراب میداند که برای رسیدن به شهرش ... باید کتاب را بست باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد گل را نگاه کرد ابهام را شنید باید دوید تا ته بودن" سهراب دلش از اطراف و تکرار سرد حضور بی درد گرفته است: " و هیچ چیز مرا از حجم خالی اطراف نمی رهاند" و چون"انسان وقتی دلش گرفت از پی تدبیر می رود" او هم شروع می کند. او "سفر" خود را آغاز می کند. سهراب می خواهد که هم آدم ها به دنبال او بیایند.حتی گاهی فکر می کند که دیگران نیز آنجا را دیده اند. در کوچه و پس کوچه راه می افتد و می پرسد:"خانه دوست کجاست؟"ولی گویی کس نمی داند.سهراب به ناچار بدون شناخت مسیر مشخص به راه می افتد. در راه مشکلاتی است:"سراب" هایی است: "هر قدم پیش رود/ پای افق چشم او بیند دریایی آب /اندکی راه چو می پیماید /می کند فکر که می بیند خواب" از سرزمین های مختلف می گذرد. از "دشت های فراخ" می گذرد و "کوه های بلند" را می بیند تا به "گلستانه" می رسد. اما او چرا به اینجا آمده است؟ "من در این آبادی/ پی چیزی می گشتم/پی خوابی شاید/پی نوری/ ریگی/لبخندی" اما نه اینجا نیز جای ماندن نیست چرا که " دورها آوایی است که او را میخواند".سهراب می فهمد که مقصد طولانی است. "شب های سرد" را با"تیرگی" و "پایی خسته" و "چراغی مرده" طی می کند. او در این سفر تنهاست: "می کنم تنها از جاده عبور/ دور ماندند زمن ادم ها". مشکلات و تیغ در پا و ناامیدی هر از چند گاهی او را فرا می گیرد . اما سهراب می داندکه :اندکی صبر/سحر نزدیک است" سهراب با تمام امید و قدرت روح از پی تدبیر و حادثه می رودتا اینکه به دریایی می رسد. او تصمیم خود را از قبل گرفته است: "قایقی خواهم ساخت/خواهم انداخت به آب". اما سهراب را قصد صید نیست.:"قایق از تور تهی / و دل از آرزوی مروارید" دریا وسعت بی کرانه دارد .ولی سهراب اندکی تردید به خود راه نمی دهد . او هرچه جلوتر میرود مصمم تر می شود:"همچنان خواهم راند". او در اندیشه برگشت نیست. برای او تنها مسیر رو به جلو باز است. او از هر آنچه متعلق به آنجایی است که از آن آمده دلگیر است:"دور خواهم شد از این خاک غریب". سهراب قهرمانان را بیدار دوست دارد نه خفته و در خواب غفلت: "دور خواهم شد از این خاک غریب که در آن هیچ کسی نسیت که در بیشه عشق قهرمانان را بیدار کند" هرچه نزدیک تر می رود سهراب احساس و ذهنیت اش نسبت به شهرش بیشتر می شود. آری سرزمین سهراب پشت دریا هاست. در این شهر حتی" خاک هم موسیقی احساس بشر را می شنود".کودکان شهر سهراب نه در غفلت لطیف کودکی اند بلکه " دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است". در این سرزمین زیبا کبوتر ها نیز غرق در بهت زیبایی انسان اند. اندیشه در این شهر فوران ها دارد: "بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره هوش بشری می نگرند". مردم شهر با یکدیگر غریبه نیستند و به کوچک ترین مسایل همان قدر بها و ارزش می دهند و اهمیت قایل می شوند که برای بزرگ ترین آنها." مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خواب لطیف" سهراب فرق در این پندارها خوشحال و سرمست پارو می زند و همواره خود را امید می دهد. در راه "دریا پریانی" هستند که "سر از آب به در می آرند" اما سهراب توجهی ندارد. او تنها مقصد را می بیند.او تنها و تنها به شهر گمشده اش می اندیشد. این سفر به درازای عمر سهراب می شود. سهراب سرانجام در اواخر عمر به شهرش می رسد. قایقش تن شهر را در آغوش می کشد. سرانجام به مقصد خود رسیده است . از فرط خوشحالی فریاد می زند: آی مردم" من چه سبزم امروز" و چه سان تن من غرق نور است. اما ...اما هیچ کسی به جز سهراب در آن شهر نیست. او وعده کرده است که باز گردد. این نوید را به مردمانش داده که برگردد و راه هیچستان را به انان نیز نشان دهد: "روزی خواهم امد و پیامی خواهم اورد" او که می خواهد از این شهر برای مردمش سیب ببرد "سیب سرخ خورشید". اما سهراب را عمر رفته است. سهراب نمی خواهد که از این آرمان دیرینه اش دل بکند. او این تنهایی را دوست دارد. سرانجام او در هیچستان به آغوش خاک می رود. او نمی خواهد هیچ موجودی این تنهایی را که برای بدست آوردنش تلاش بسیار کرده از دست بدهد. او در آخر نامه ای می نویسد به مردمش و می گوید : "به سراغ من اگر می آیید پشت هیچستانم ..." و بعد نهیب می زند: "به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید /مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من" نوشته شده توسط: داود هدایتی تیرماه ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:42 توسط غریب |
|
|
نام شعر : سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 21:27 توسط غریب |
|
|
سلام .
از بازدید شما متشکریم. ما قصد داریم خانه ای بسازیم در آن طرف شب. می خواهیم گوش بدهیم به زمزمه چکاوک و می خواهیم آن چیزهایی را بشنویم که سهراب نیز می شنید. باشد که موفق شویم. با تشکر . مدیران وبلاگ غربت دشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 12:8 توسط غریب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
در این اتاق . بر آنیم که به کمک همدیگر رازها از کلام این شاعر آب و آیینه بیرون کشیم و به وی که در "هیچستان "منتظر است بپوندیم.
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
غریب روهید |
| پیوندها |
|
Sohrab Official Website Where Are My Shoes My Pardis مقالاتی درباره سهراب Sohrab In PersianBlog |
|
RSS
|